آدم بزرگسال مرده ای است بزرگ
که کودکی او را
به زیر نور مهتاب می برد
و چون کودک خسته می شود
و می گوید دیگر بازی نمی کنم خیلی خوابم می آید
آدم بزرگسال بر می خیزد
کودک را بر زمین می نهد
و هر دو ناپدید می شوند
سرباز و پسر کوچولو
مرده و زنده
از نامه ی بوبن به گیوم آپولینر
روی جلد کتاب عکسی کم رنگ و رو نقش بسته از ریچارد براتیگان (نویسنده ی کتاب) و معشوقه اش مایکلا در کنار مجسمه ی بنجامین فرانکلین در سان فرانسیسکو. نویسنده صفحه ی اول کتاب را تابلو کرده و بر آن نوشته:
خوش آمدید
شما فقط چند صفحه با
صید قزل آلا در آمریکا
فاصله دارید
و کمی بعد... "یادم می آید در ورمونت پیرزنی را با یک جویبار قزل آلا اشتباه گرفته بودم و باید عذرخواهی می کردم.
گفتم: «می بخشین، فکر کردم شما یک جویبار قزل آلا هستین.»
پیرزن گفت: «نه نیستم.»
تا اینجا که خوب بوده پس ادامه می دهیم...
# ته مانده ی آرزوهام، برای بیژن
من هم مثل مجتبی آرزوهام تموم شده و مطمئن شدم دیگه قرار نیست اتفاقی بیفته. من حتی نگران "کودکان خیابان های جهان" هم نیستم چون مطمئن نیستم از اونا خوشبخت ترم. اما وقتی توی مخروبه ی آرزوهام می گردم اجالتا به این می رسم که هنوز هم دوست دارم فرصت داشته باشم با خیال راحت کلاسیک های ادبیات جهان رو به زبان اصلی بخونم وبه اونا فکر کنم. آرزوی دیگرم اینه که خونه ام نزدیک رودخونه باشه - یا رودخونه ای نزدیک خونم – ومن بتونم هر روز غروب برم اونجا، با دوست هام یا اونایی که دوسشون دارم. می دونم آرزوهام جالب نیستند اما به هر حال از مخروبه نباید انتظار زیادی داشت، مگه نه؟
امروز زودتر از همیشه با همکارام خداحافظی کردم و با دوستم رفتیم استادیوم که بازی پرسپولیس رو ببینیم، ما که رسیدم ترکی تازه سوت شروع بازی رو زده بود، از همان ابتدا بازی تحت تاثیر استعفای انصاری فرد بود. تماشاگرا یکریز اونو تشویق می کردند تا اینکه دفاع صبا روی بادامکی خطا کرد و ترکی پنالتی گرفت و آشوبی هم اونو گل کرد و اومد طرف ما و به سبک دایی خوشحالی کرد. بازی قشنگی بود دستهام درد گرفته اونقدر دست زدم و تشویق کردم، همدلی تماشاگرا عالی بود. ما امروز خیلی خندیدیم خیلی خوش گذشت اما رفتن انصاری فرد نگران کنندست؛
کاش آرامش پرسپولیس را نمی گرفتند.

یک ماه است چیزی ننوشته ام، "مریض شده ام" و سر کار نرفته ام، حالا فرصت دارم پس از مدت ها چیزی بنویسم
# گروگان گیری گنده ترین اتفاق چند وقت اخیر، همچنان خبر ساز است. کروبی و روزنامه اش اعتماد ملی به سخنان شریعتمداری واکنش نشان دادند؛ "اگر افسران انگلیسی متجاوز بودند چرا رئیس جمهور با متجاوزان عکس یادگاری می اندازد." دعوایی که یک طرفش کروبی باشد همیشه جالب است.همیشه.
# اتفاق دیگر گفتگوی محمود دولت آبادی با رادیو زمانه وحرف های سیمین دانشور در روزنامه ی اعتماد است. دانشور به نیاورانی گفته منیرو روانی پور تحت تاثیر من است اما کمی بعد او را بهترین داستان نویس زن ایران دانسته. دولت آبادی هم به رادیو زمانه گفته خودم را از خود را از خیلی از برندگان نوبل "نویسنده تر" می دانم این در حالیست که او اعتقادی به داستان نویسان ایرانی ندارد. اشاره ی استاد به زنان داستان نویس نیز لحن تحقیر دارد که البته این سوژه پرداخته نمی شود. دولت آبادی گفته پنج نفر را انتخاب کرده تا به آنها فهم خواندن داستان را بیاموزد! اجالتا آن پنج نفر باید یاد بگیرند که نوشته های استاد را بخوانند، همین و بس. نسل بزرگ داستان نویسی ایران که حالا در اوج پختگی است با ادبیاتی غیر دموکراتیک سخن می گوید؛ گویی قبل ازاینکه دغدغه ی ادبیات را داشته باشد دل نگران آوازه و ماندگاری ادبیات خویش است. با این وجود محمود دولت آبادی خالق کلیدر است و استاد داستان نویسی ایران و به شدت قابل احترام. مهدی یزدانی خرم بارها با دولت آبادی مصاحبه کرده اما هرگز حرف خاصی در دل آن گفتگو های همیشه طولانی نبوده مصاحبه رادیو زمانه اما...بگذریم.
بیژن میگه درباره ی خانم همسایه ی ابراهم هم بنویسم اما من نمی نویسم حتی یک کلمه.
اتاق او
از راه كه می رسد بلوز اسپرت سرمه ای اش را در می آورد و آويزان می كند به چوب لباسی داخل راهرو و سلام می دهد و ته سالن تست می نشيند و سوسماری ها را به مولتیمتر وصل می كند و ...
همه ی اينها فقط چند لحظه زمان می برد، بعد از اين ديگر با كسی حرف نمی زند مگر از او سوال شود. از اتاق من دری به ته سالن تست باز می شود، وقتی از آنجا رد می شوم بی پرده كنجكاوی می كنم؛ روی میز، كنار دستش، خود كاری مشكی روی كاغـذی است كه مداری بر آن كشيده شده و ليوانی چينی كه بر آن تصويری مينياتوری نقش بسته كه حضور گذشته در حال را نشان می دهــد، فكر می كنـــم نقش های روی ليوان چقـدر شبيــه نقش های روی لباس های گلشيفته فراهانی است كه در جشن خانه ی سينما پوشيده بود.
رفتارش گنگ و مبهم است و اين هر ذهن ساده سازی را با مشكل مواجه می كند. احساس می كنم او داخل اتاقی رفته و من پشت در اتاقش فال گوش ايستادم. به خودم قول می دهم كه در موردش قضاوت نكنم، خيلی وقته می خواهم ديگران را قضاوت نكنم اما تو مسابقه ی دو سرعت، ذهنم "كار لوئيز" می شود و قولم را 100 متر جا می گذارد؛ او محجوب است.
تمساح و ماهی
آفتاب تازه به شهر رم رسيده و نانی مورتی هم تازه از خواب بيدار شده و ظاهرا امروز از دنده ی چپ هم بلند شده چون فكر هايی توء سرش است كه با گذشته كمی فرق می كنند. او ديگر نه به فكر "خاطرات عزيز" خودش است نه "اتاق پسر"ش. اين بار او به ايتاليا فكر می كند. چشم هايش همه چيز را لو می دهند؛ او ديشب تا دير وقت بيدار بوده و به خراب كردن يك سلطه فكر می كرده؛ سلطه ی برلوسكونی بزرگ.
اما براِی كسانی كه برلوسكونی را می شناسند اين حرف شوخی ای بيش نيست حتی برای كسی كه شبيه اوست و مورتی اول صبح تلفن را برداشته و از خواب بيدارش كرده و ازش خواسته برلوسكونی فيلمش شود:
"نانی مورتی : خوبی آقای برلوسكونی
ميشل پلاچيدو : خوبم آقای مورتی .... ولی حالا وقت شوخی و مسخره بازی و اين چيزها را ندارم.
مورتی می گويد خراب كاری های او به حدی است كه بازگشت چپ هم نمی تواند چيزی را به جای خود باز گرداند.بی گمان او از تز زندگی برلوسكونی بی خبر نيست : "در عروسی داماد باش و در سوگواری مرده" و البته برلوسكونی هم از قدرت ويران سازی چپ ها آگاه است و با سه شبكه ی تلویزيونی اش حاضر است هر مراسمی را - عزا يا عروسی - با شكوه بر پا كند. علاوه بر اين او صاحب باشگاه ميلان است و آنها در سايه سياستمدار قدرتمند ايتاليا، موفق ترين باشگاه پانزده سال اخير اروپا شده اند.
نكته_ هيچگاه نمی توان مورتی – برلوسكونی را با مایکل مور – بوش مقايسه كرد؛ چرا كه مورتی به خاطر نگاه انسانی اش، عزيز است و برلوسكونی هم همچنان با شكوه و البته محبوب روسونری.
هستی
گاهی وقت ها كه صبح زود از خواب بيدار می شد گل سرخی از باغچه ی حياط می چيد و آن را پر پر می كرد و لای دفتر خاطراتش می گذاشت، تو دنيای كودكانه اش فكر می كرد اين طوری گل ها پژمرده نمی شوند.
از خواب بيدار می شود و روزنامه ی صبح را از زير در بر می دارد، عكسش را از صفحه ی حوادث قيچی می كند، سال ها گرد و غبار از دفتر خاطراتش می گيرد و عكس را داخل دفتر می گذارد.
برف شادی
امروز 26 ديماه است. برف می بارد. به كيوسك روزنامه فروشی كه می رسم مكث می كنم و نگاه می كنم به روزنامه هايی كه پخش زمين اند. امروز روزنامه ها بازم تيتر های درشت زده اند. دانه های برف به نرمی روی روزنامه ها می نشينند و بی رحمانه درشان ذوب می شوند. گمان می كنم تيترهای درشت هميشه حاوی خبر های غير واقعی اند و سردبير هايی كه تيتريك با فونت بزرگ می زنند آشكارا به كلمه ستم می كنند. چشم از روزنامه ها می گيرم و به راهم ادامه می دهم. به سينما فرهنگ كه می رسم به گيشه نگاه می كنم، قبلا آنجا پيرمردی دماغ عقابی می نشست كه حالا جايش را داده به پسری با موهای سيخ شده. با ديدن پسر بليط فروش بی درنگ واژه ی كيدو توی ذهنم می آيد، معنی اش را نمی دانم، گمانم اگر من می خواستم برای او اسم بگذارم چيـزی شبيه همين می گفتم. فيلم سينما فرهنگ "نفس عميق" است. قبل از اكران عمومی آن را ديدم. البته كيفيت نسخه بدلی آن پايين بود. چشمم كه به پوستر تبليغاتی روی در می افتد صحنه های مرگ كاركتر های فيلم مثل موجی از ذهنم می گذرند. حس می كنم خيلی خسته ام، سردم شده و بريده بريده نفس می كشم، هوا كاملا تاريك شده است.
از پشت پنجره به بيرون نگاه می كنم. نور چرا غ داخل بالكن با دانه های برف تلاقی می كند و آنها را بدلی جلوه می دهد مثل مهره های رنگی كه قبلا بود و حالا تو خانه ی هنرمندان هست و من چقدر از آنها بدم می آيد. بر می گردم چشمم می افتد به كتابی كه روی ميز است ؛ "سنگر و قمقمه های خالی" فكر می كنم جلد كتاب چقدر شبيه كتاب های شيمی دبيرستان است، اصلا اين رنگها چه شباهتی به ذهنيت بهرام صادقی دارند. فكر می كنم كتاب اين شكلی بهتر است حرف های "وونه گات" باشد به شاگرد های كارگاه داستان نويسی اش:"گوش كنيد ما به اين دليل روی كره ی زمين زندگی می كنيم كه از زندگی لذت ببريم..." لذت ببريم ! "به حرف كسانی كه به شما چيزی غير از اين می گويند توجه نكنيد." زندگی، لذت، مرگ... اين افكار مثل سيل است؛ تو ذهنم بلوا به پا می كند. خوابم را، شب ام را خراب می كند. شروع می كنم به خواندن داستان "غير منتظر" به اينجا رسيده بودم كه فلور خانم می خواهد برای آقای دكتر شعر بخواند چون آقای دكتر شيفته ی هنر هستند مخصوصا هنر نو. علاقه ی آقای دكتر به هنر مدرن برمی گردد به بيمارستان زنان، بخش زايمان های غير طبيعی، آنجا بود كه با كوبيسم آشنا شدند. انگشت امضاءام را لای كتاب می گذارم و سيل روزهای زمستانی ام را می برد به سال های سياه دهه ی سی ، فكر می كنم... نمی دانم همه وقتی كتاب می خوانند اين همه فكر آوار ذهنشان می شود. 26 روز از زمستان گذشته 26 روز ديگر من می می رم، اما اين كتاب هنوز تمام نشده؛ پدر همچنان سيگار می كشد و خاكسترش را روی قالی های كهنه می ريزد، فلور خانم هنوز عاشق نشده و همچنان در انتظار عشقی بزرگ است، شب شده و آقای مهندس هنوز به خانه بر نگشته، طاووس خانم هنوز شام را آماده نكرده...